جوان گناه کار و پیامبر(ص)

حجت الاسلام انصاریان

پیامبر از سفر بر می گشتند خسته شده بودند در بیابان های بیرون مدینه نشستند با اصحابشان.

حضرت داشتند زیر سایه درخت داشتند دورنمایی بیابان را نگاه می کردند که شخصی آمد دوان دوان پیش پیامبر.

آن شخص آمد پیامبر(ص) را ندید و لباس هایش را درآورد و خودش را انداخت روی ریگ های داغ بیابان.

زنجر می کشید و بلند شد لباس هایش را پوشید. پیامبر(ص) فرمودند: صدایش کنید. آمد کنار پیامبر(ص) و فرمودند: چکار می کردی؟

گفت: یا رسول الله ازدواج نکرده ام شهوت به من فشار می آورد و در قرآن می فرماید: شهوتران دارد برای خودش عذاب فراهم می کند.

یا از طریق زنا و غیر زنا و…. چند جور شهوترانی میشود داشت. من قرآن شما را قبول دارم. من طاقت عذاب روز قیامت را ندارم. گرگ شهوت وقتی به من

حمله می کند می آید در بیابان و لخت می شوم و خودم را به این شن ها می زنم.