آسمون چشمام همرنگ پاییزه

حال بقیع امشب خیلی غم انگیزه

نه گنبد و صحنی آرومه آرومه

زائرش این شب ها فقط یه خانومه

یه مادری که خاک بقیع رو به چشم تر میذاره

به جای ماها روضه میخونه رو خاکا سر میذاره

هجومشون نگذاشت عبا رو برداره

فرصت نشد اصلا عصاشو برداره

چیزی نمیبینم خونه پر از دوده

رو دیوارا جای آتیش نمروده

تو نیمه ی شب عرش خدا رو با نعره هاشون لرزوندن

با لگداشون به درب خونه بچه هامو ترسوندن

شرمندگی مرد درد بی درمونه

دست منو بستن جلو در خونه

همسایه ها دیدن از غصه جون دادم

کشوندنم رو خاک از نفس افتادم

پشت یه مرکب وسط کوچه خوردم زمین با پهلو

یاد مدینه روضه میخونم از اون غلاف و بازو