تا که تسلیمیم تسلیم رضای فاطمه
راضی از اعمال ما باشد خدای فاطمه
شاه بانوی دوعالم اوست از این رو خدا
آفریده شاه مردان را برای فاطمه
کسر شان اوست اینکه ما فداییش شویم
گفته وقتی که محمد هم فدای فاطمه
انبیایی که اول االعزمند غیر از مصطفی
عاجزند از درک شان بچه های فاطمه
فضه ی او موقع جارو زدن میگفت که
کیمیا را یافتم در زیر پای فاطمه
باعث فخر خدا پیش ملایک میشود
میرود تا عرش وقت ربنای فاطمه
چادر او از یهودیها مسلمان ساخته
بوده وقتی که رواج دین بنای فاطمه
کور مادر زاد را چشم خدا بین میدهد
ذره ای از تربت دارالشفای فاطمه
ترسی از بیگانگی از مردم دنیا نداشت
هر کسی که ابادا شد آشنای فاطمه
روز مرگ من بود روزی که اشک چشم من
گونه ام را تر نسازد در عزای فاطمه
بس که این ایام دارد درد و زخم و ضعف و تب
وقت صحبت سخت میلرزد صدای فاطمه
پیشتر از کربلا پیری زینب میرسد
شانه های او اگر باشد عصای فاطمه
نای ناله نمانده است مرا جان ندارم به مرگ بسپارم
منعم از گریه کردن ولی کم نشد گریه های بسیارم
آه سلمان چقدر دلگیرم بیقرارم عجیب بی تابم
صورتم درد میکند سلمان مدتی هست که نمیخوابم
آه سلمان تو محرم مایی گوش کن ماجرای درد مرا
باز شد باب زن زدن وقتی بست تقدیر دست مرد مرا
آه سلمان چه روز تلخی بود عشق در آن روز مرد درکوچه
راز دستار بستنم این است به سرم ضربه خورد در کوچه(سر به دیوار خورددرکوچه)
آه قنفذ چه بی ادب شده بود سخنش نیشدار بود ودرشت
دومی یک لگد به در کوبید پسر سوم علی را کشت
آه این روزها به روی علی طعنه شمشیر میکشد سلمان
تا که نام مغیره می آید بازویم تیر میکشد سلمان
آه سلمان علی غریب شده است من چگونه بدون غم باشم
هدف زندگی من این بود که پیش مرگش فقط خودم باشم