ناگزیر است گدا دم ز عطایت بزند

نیمه شب عبد گنه کار صدایت بزند

خسته و بی کسم و غربت یک شهر بس است 

بی پناه آمدم ترد نکن قهر بس است

با امید آمده شاه فقیرم چه کنم 

ترسم این است گنه کار بمیرم چه کنم

من شب اول قبرم چه حسابی دارم



مطالب مرتبط